تبليغاتX
کلام دانشجویی
 
کلام دانشجویی
 
 
گاه برای ساختن باید ویران کرد.برای داشتن باید گذشت.وگاه در اوج تمنا نبایدخواست
 
داغ کن - کلوب دات کام

به پسرم درس بدهید:

او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویی، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزیدکه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.

به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.

توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است

 |+| نوشته شده در  جمعه 12 شهریور1389ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

سخنان جالب از گابریل گارسیا مارک

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

 |+| نوشته شده در  شنبه 16 مرداد1389ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 * وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار.

*  یادت باشد بهترین رابطه میان تو و همسرت زمانی است که میزان عشق و علاقه تان به هم بیش از میزان نیازتان به یکدیگر باشد.

* مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

* اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

* هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی .

* یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

* از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

* در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

* وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"

* هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

* هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

* با زنی که با بی میلی غذا می خورد ازدواج نکن.

* وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

* هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.  

* راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

* هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

* شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

* سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "

* چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

* هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

* در حمام آواز بخوان.

* در روز تولدت درختی بکار.

* طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند. 

* بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

* فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

* ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

* هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

* شیر کم چرب بنوش. 

* هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

* فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

* از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

* فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 12 مرداد1389ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 

گاهی دلم  برای چوپان دروغگو خیلی می سوزه. بیچاره دو بار بیشتر دروغ نگفت ولی انگشت نما شد . . .

اما ما هنوز صادق ترینیم!!؟؟

 |+| نوشته شده در  جمعه 7 خرداد1389ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

 

<<خوندین نظر یادتون نره>>

داستان اول:

سه مهندس و سه حسابدار برای شرکت در یک کنفرانس با قطار به سفر می روند. در ایستگاه، حسابدارها می بینند که آن سه مهندس، فقط یک بلیت می خرند. یکی از حسابدارها می پرسد: «چگونه شما سه نفر می خواهید با یک بلیت مسافرت کنید؟» یکی از مهندس ها پاسخ می دهد: «ببین و تماشا کن!» همگی سوار قطار می شوند. حسابدارها در صندلی خودشان می نشینند، اما هر سه مهندس در یکی از دستشویی ها می چپند و درب را پشت سرشان می بندند. اندکی پس از حرکت قطار، رئیس قطار در حال جمع آوری بلیت ها پیدایش می شود. او درب دستشویی را می زند و می گوید: «بلیت، لطفا.» درب فقط اندکی باز می شود و یک دست که بلیت را نگاه داشته از شکاف در خارج می شود. رئیس قطار بلیت را می گیرد و می رود. حسابدارها این اتفاق را می بینند و قبول می کنند که ایده خیلی زیرکانه ای است. به همین خاطر بعد از کنفرانس، حسابدارها تصمیم می گیرند که در مسیر برگشت از کار مهندس ها تقلید کنند و پول خود را صرفه جویی نمایند. آن ها وقتی به ایستگاه می رسند، فقط یک بلیت برای مسیر بازگشت می خرند. اما در کمال تعجب می بینند که مهندس ها اصلا بلیتی نمی خرند. یکی از حسابدارهای بهت زده می گوید: «چگونه می خواهید بدون بلیت مسافرت کنید؟» یکی از مهندس ها پاسخ می دهد: «ببین و تماشا کن!» وقتی سوار قطار می شوند، سه حسابدار در یکی از دستشویی ها و سه مهندس در یکی دیگر از دستشویی های همان نزدیکی می چپند. قطار حرکت می کند. اندکی بعد یکی از مهندس ها از دستشویی خارج می شود و به سمت دستشویی ای که حسابدارها در آن پنهان شده بودند می رود. درب را می زند و می گوید: «بلیت لطفا.»!!!!!!!

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 4 اردیبهشت1389ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام
داستان دوم:

عشق و زمان

روزي روزگاري، جزيره اي بود که تمام احساسات در آنجا زندگي مي کردند. شادي ، غم ، دانش و همچنين ساير
احساسات مانند عشق. يک روز به احساسات اعلام شد که جزيره غرق خواهد شد. بنابراين همگي قايق هايي را
ساختند و آنجا را ترک کردند. بجز عشق. عشق تنها حسي بود که باقي ماند. عشق خواست تا آخرين لحظه ممکن
مقاومت کند. وقتي جزيزه تقريبا غرق شده بود، عشق تصميم گرفت تا کمک بخواهد.
ثروت در قايقي مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.
عشق گفت: مي تواني من را هم با خود ببري؟
ثروت جواب داد: در قايقم طلا و نقره زيادي هست و جايي براي تو وجود ندارد.
عشق تصميم گرفت از غرور، که او هم سوار بر کشتي زيبايي از کنارش در حال عبور بود در خواست کمک کند.
-"غرور، لطفا کمکم کن"
غرور جواب داد:"عشق، من نمي توانم کمکت کنم . تو خيس هستي و ممکن است به قايقم آسيب برساني"
غم نزديک بود ، بنابراين عشق در خواست کمک کرد،" اجازه بده همراهت بيايم"
غم جواب داد:" اه...عشق من خيلي غمگينم و نياز دارم تنها باشم"
شادي هم از کنار عشق گذشت و بقدري شاد بود که حتي صداي در خواست عشق را نشنيد.
ناگهان صدايي به گوش رسيد،" بيا عشق، من تو را همراه خود خواهم برد" صدا، صداي پيري بود. عشق درود
فرستاد و به حدي خوشحال شد که فراموش کرد مقصدشان را بپرسد. وقتي به خشکي رسيدند، پيري راه خودش را
در پيش گرفت.عشق با علم به اينکه چه قدر مديون پيريست از دانش که مسني ديگر بود پرسيد: "چه کسي نجاتم
داد؟ "
دانش جواب داد:" زمان بود"
عشق پرسيد:" زمان؟ اما چرا نجاتم داد؟ "
دانش با فرزانگي خاص و عميقي لبخند زد و جواب داد: " زيرا تنها زمان است که توانايي درک ارزش عشق را
داراست"

 |+| نوشته شده در  شنبه 4 اردیبهشت1389ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 

در کلاس روزگار
درسهای گونه گونه هست:
درس دست یافتن به آب و نان!
درس زیستن کنار این و آن،
درس مهر،
درس قهر،
درس آشنا شدن
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن!
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست!

نام اوست : مرگ!
و آنچه را که درس می دهد
"زندگی" است
...

فریدون مشیری 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 30 فروردین1389ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

سوال؟

از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه آن جالب بود سؤال از اين قرار بود: نظر خودتان را راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و جالب اينکه كسي جوابي نداد چون در آفريقا كسي نمي دانست ‘غذا’ يعني چه؟ در آسيا كسي نمي دانست ‘نظر’ يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست ‘صادقانه’ يعني چه؟ در اروپاي غربي كسي نمي دانست ‘كمبود’ يعني چه؟ و در آمريكا كسي نمي دانست ‘ساير كشورها’ يعني چه

 |+| نوشته شده در  شنبه 14 فروردین1389ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

دست خود را یک دقیقه روی اجاق داغ بگذارید، به نظرتان یک ساعت خواهد آمد. یک ساعت در کنار دختری زیبا بنشینید، به نظرتان یک دقیقه خواهد آمد؛ این یعنی "نسبیت".

دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطر کسانی که شرارتها را می بینند و کاری در مورد آن انجام نمی دهند.

یکی از قویترین عللی که منجر به ورود آدمی به عرصهء علم و هنر می شود فرار از زندگی روزمره است.

زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حرکت کنید.

حقیقت آن چیزی است که از آزمون تجربه، سربلند بیرون آید.

من هوش ِ خاصی ندارم، فقط شدیدا کنجکاوم.

عاشق سفر هستم ولی از رسیدن متنفرم.

 |+| نوشته شده در  جمعه 21 اسفند1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

کشور های جهان سومی

روزی دانشجویی از پرفسور حسابی سئوال می کند؟استاد کشور های جهان سومی که می گویند یعنی چی؟استاد در جواب می گوید:یعنی اگر کسی بخواهد دراین جهان خانه اش را درست کند مملکتش را خراب کرده است و اگر بخواهد کشورش را درست کند خانه اش  ویران می شود.!!!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

روز مهندسي

امروز ظهر یه اس ام اس برام اومد که به مناسبت تبریک روز مهندس بود، تازه یادم اومد امروز روز مهندس بوده!!!
به همین خاطر فرصتی پیش اومد تا هم وبم رو آپ کنم وهم خدمت دوستان مهندس این روز رو تبریک بگم.

پنجم اسفندماه، روز مهندسي است. روزي كه به پاس بزرگداشت خواجه نصيرالدين طوسي، اين نام را بر آن نهاده‌اند. خواجه‌نصيرالدين طوسي از جمله دانشمندان بزرگ رياضي و هندسه است كه در تاريخ 5 جمادي‌الاول سال 597هجري قمري در جهرود قم پا به جهان گذاشته است.

خواجه نصیر الدین طوسی ستاره درخشانی بود كه در افق تاریك مغول درخشید و در هر شهری كه پاگذارد آنجا را به نور حكمت و دانش و اخلاق روشن ساخت و در آن دوره تاریك وجود چنین دانشمندی مایه اعجاب و اعجاز بود.

براي انسانهاي بزرگ بن بستي وجود ندارد ، آنان يا راهي خواهند

يافت يا راهي خواهند ساخت .

engineers are persons who discover world by their pen and brain.

***happy engineer day***

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام


 دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد

نه ديداري

       نه بيداري 

                     نه دستي از سر ياري

                              مرا آشفته مي سازد چنين آشفته بازاري
 

                         عجب ا شفته بازاري است دنيا  عجب بيهوده تكراري است دنيا .....

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 

خیالی نیست اگر دیروز
شقایق های دشت میهنم را یک به یک چیدند
و سرخی را ستاندند از کف این دشت پهناور
به قدری خرم است این دشت
که گر سرخی ستانی سبز میروید
من اکنون سبز میبینم سراسر خاک میهن را ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 23 دی1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام
آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست

آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد 

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد 

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید

آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد

آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام
چهار تا مهندس برق، مکانیک، شیمی و کامپیوتر با یه ماشین در حال مسافرت بودن که یهو ماشین خراب میشه. خاموش میکنه و دیگه هر چی استارت میزنن روشن نمیشه. میگن آخه یعنی چی شده؟!
مهندس برقه میگه: احتمالاً مشکل از مدارها و اتصالاتو سیم کشی هاشه. یکی از اینا یه ایرادی پیدا کرده.
مهندس مکانیکه میگه: نه بابا، مشکل از میل لنگ یا پیستوناشه که بخاطر کار زیاد انحراف پیدا کرده.
مهندس شیمیه میگه: نه، ایراد از روغن موتوره. سر وقت عوض نشده، اون حالت روان کنندگیشو از دست داده.
در اینجا میبینن مهندس کامپیوتره ساکته و هیچ چی نمیگه. بهش میگن: تو چی میگی؟ مشکل از کجاست؟ چیکارش کنیم درست شه؟
مهندس کامپیوتره یه فکری می کنه و میگه: نمیدونم، ولی بنظرم پیاده شیم، سوار شیم شاید درست شده باشه!!!

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

مفهوم زندگي

اشکي براي شوق, شوقي براي درس, درسي براي ميز, ميزي براي کار, کاري براي نان, ناني براي تخت, تختي براي خواب, خوابي براي مرگ, مرگي براي سنگ, سنگي براي ياد, يادي براي اشک . . .

 اين است مفهوم زندگي!

 |+| نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

 

حافظ شيرازي

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل مارا

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبريزي

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل مارا

به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را

 

هر آنکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد

نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را


شهريار

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل مارا

به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آنکس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد

نه چون صائب که مي بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند

نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

حسنک

غروب بود. خورشید به كوههای مغرب نزدیك می شد. گاو گفت ماغغغغ! یعنی من گرسنه ام حسنك كجایی؟

...و حسنك قریب هفت سال بر دار بماند.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

دانشجویان کشورهای مختلف ، چه جوری هستند ؟

ژاپن : به شدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات میسازد .
مصر : درس میخواند و هراز گاهی بر علیه حسنی مبارک در و پنجره ی دانشگاهش را میشکند .
هند : پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقلویش را که سالها گم شده بود پیدا می کند . سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود .
عراق : مدام به تیرها و خمپاره های تروریست ها جاخالی میدهد و در صورت زنده ماندن درس می خواند .
چین : درس میخواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی میفروشد .
رژیم صهیونیستی: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده عملی ست ، او دوره ی کامل آموزش های رزمی وکماندویی را گذرانده ! او عادت دارد خوابگاه دانشجویان دیگر را اشغال کند .
گینه بی سائو (یا یه همچین چیزی):او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراهبر و بچ هم قبیله ای درس بخواند .
پاکستان : او به شدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ی ممتاز به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید .
اوگاندا : درس میخواند و در اوقات بیکاری بین کلاس چند نفر از قبیله ی توتسی را میکشد.
انگلیس : نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا" تا پایان دوره ی کواترناری!! منقرض می شود . ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند .

و اما ایران

ایران: سر کلاس عمومی چرت میزند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد ! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد . معمولا" لیگ کشورهای بالا را دنبال می کند ! عاشق عبارت "خسته نباشید"
است ، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس ! هر روز دو پرس از غذای دانشگاه را میخورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید ! او سه سوته عاشق می شود !
جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود!هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل میدهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمیدهند!!!
او چت میکند، عضو فعال فیس بوک است، خیابان متر میکند و در یک کلام عشق و حال میکند  ! همه کار میکند جز اینکه درس بخواند!!

 |+| نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

استقبال از ترم اولي‌ها به سبك صنعتی شريفي‌ها

ترم اولي‌هاي دانشگاه صنعتي شريف، ديروز در اولين روز حضور خود در دانشگاه، با منظره جالبي مواجه شدند. جمعيت انبوهي از دانشجويان دوره‌هاي كارشناسي، كارشناسي ارشد و دكتراي دانشگاه شريف با بوق و قابلمه و سر و صدا و پرچم‌هاي رنگي به استقبال 2 هزار و 554 دانشجوي تازه وارد دانشگاه در اين سه مقطع رفتند.
در اين مراسم، دانشجويان استقبال كننده كه لباس‌هايي متناسب با رشته خود پوشيده و ابزار آلات صنعتي در دست داشتند، به تبليغ رشته‌هاي خود پرداختند.
براي مثال دانشجويان رشته برق لباس بابابرقي پوشيده بودند و شعار مي‌دادند: «توپ، تانك، فشفشه، برق شريف اوله». همچنين شعارهايي از جمله «صنايع شريفي، تو همه را حريفي»، «مامان بابا ميگن شريف، معلم‌ها مي‌گن شريف، شريف مي‌گه برق شريف»، «هوافضا اول، رشته گل پرور»، «بيل و كلنگ و تيشه، عمران سر ه هميشه»، بخشي از شعارهاي دانشجويان صنعتي شريف بود.
شعري هم به دست دانشجويان جديد دادند كه بايد براساس ملودي «خانه مادر بزرگه» خوانده مي‌شد

 |+| نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

یک با یک برابر نیست

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای......

<<ادامه این شعر زیبا را حتما در ادامه مطلب بخوانید>>


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

طلوع خورشيد شب شكن

اين بشارت را از اعماق اين سياهي شب مي نويسم! از اين لحظه اي كه شب،«آبستن نور» شده؛ اما سياهترين چهره اش را هنوز نشانمان مي دهد. آني ديگر، تاب مقاومتش مي شكند و شب محو مي شود. من و ما چه باشيم يا نباشيم طلوع خورشيد شب شكن، «ناگزير» است! حتمي است

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

واقعا چه بر سر ايران و ايراني آمده

دهقان فداكار پير شده/ چوپان دروغگو عزيز شده/ شنگول و منگول گرگ شدن/ كوكب حوصله مهمون رو نداره/ كبرا تصميم گرفته دماغش رو عمل كنه/ روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسه اس/ حسنك گوسفنداش رو ول كرده تو يه شركت آبدارچي شده/ آرش كمانگير معتاد شده/ شيرين خسرو و فرهاد رو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسكي/ رستم اسبش رو فروخته يه موتور خريده و با اسفنديار ميرن كيف قاپي/ واقعا چه بر سر ايران و ايراني آمده

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

بهترین لحظه‌های زندگی از نگاه چارلی چاپلین

عاشق شدن.

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره.

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری.

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری.

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی.

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی.

از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه!

آخرین امتحانت رو پاس کنی.

کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه.

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی.

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی.

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه.

بدون دلیل بخندی.

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه.

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی.

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره.

عضو یک تیم باشی.

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی.

دوستای جدید پیدا کنی.

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین!

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی.

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی.

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده.

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی.

یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره.

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و .... باز هم بخندی.

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند. قدرشون رو بدونیم. زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد. وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشان میده تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.

چارلی‌ چاپلین

ر
 |+| نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

آزمونی برای استخدام

یک شرکت بزرگ، برای استخدام یک‌نفر،‌ تصمیم گرفت یک تست شخصیت، از متقاضیان به‌عمل آورد بدین شرح:

شما در یک شب طوفانی، در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه‌نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است، یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است، یک خانم یا آقا که در رؤیاهای‌تان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه‌نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید.

قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی، دلیل خودش را دارد.

- پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید؛ هرچند او خیلی پیر است و به هرحال خواهد مرد.

- شما باید پزشک را سوار کنید زیرا قبلاً جان شما را نجات داده و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید؛ اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.

- شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید، ممکن است هرگز قادر نباشید مانند او را پیدا کنید.

حال نظر شما چیست؟

از بین 200نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد، دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

<<در ادامه مطلب ببینید!!>>


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

Yahoo به صورت يك سرگرمي دانشجويي شروع شد!!!!!!

بسياري از شما تا كنون نام YAHOO را شنيده ايد و احتمالا به اين سايت مراجعه كرده ايد !
كمتر كاربراينترنتي يافت مي شود كه Yahoo Messenger را نشناسد يا در Yahoo ، Mail رايگان نداشته باشد ، بسياري از كاربران از Search Yahoo استفاده كرده اند و با قابليت هاي آن آشنا هستند .
آيا شما مي دانيد كه ياهو چه قدمتي دارد ؟
آيا مي دانيد طراحان اين سايت چه كساني بودند ؟ 

  آشنایی با تاريخچه اين سايت :
Yahoo به صورت يك سرگرمي دانشجويي شروع شد و سپس در سطح جهاني به عنوان راهي براي ارتباط مردم با يكديگر ، خريد كالا و دستيابي به اطلاعات مطرح شد .
دو موسس Yahoo ، ديويد فيلو و جري يانگ ، دو دانشجوي دكترا دانشگاه استانفورد (Stanford) بودند اين دو نفر در فوريه 1994 براي تهيه ليست آدرس هاي مورد علاقه خود وقت گذاشتند ليست آنها بسيار طولاني شده بود و آنها مجبور به طبقه بندي آدرس ها بودند و وقتي هر دسته طولاني مي شد آن را به دسته هاي كوچكتر تقسيم مي كردند.
آنجا بود كه هسته اوليه Yahoo شكل گرفت و اين سايت به عنوان راهنماي جري (Jery) براي شبكه جهاني شروع به كار كرد ولي بعدها توسط يك ديكشنري صاحب يك لقب شد.
نام Yahoo خلاصه Yet Another Hieradical Officaus Oracle است كه معني فارسي آن هنوز هم يك الهام خودماني سلسله مراتبي مي باشد.
جري و ديويد متوجه شدند كه آنها تنها كساني نيستند كه به دنبال مكاني براي پيدا كردن سايت هاي مفيد هستند بعد از مدت كوتاهي صدها نفر از راهنماي آنها استفاده كردند.
Yahoo در پاييز 1994 به ميزان يك ميليون بار استفاده شده بود و در حدود 100 هزار كاربر داشت.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

عجیب ترین امتحان دنیا ... !

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند، یک هفته قبل از امتحان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهری دیگر حسابی به تفریح پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، ام��حان روز دوشنبه بوده است! بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جاماندن از امتحان را برای او توضیح دهند

آنها به استاد گفتند: " ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه بازگشت لاستیک خودرویمان پنچر شد و از آن جا که زاپاس نداشتیم، تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیروقت به خانه رسیدیم. " ..... استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولین سوال نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی ساده بود و به راحتی به آن پاسخ دادند .... سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ دهند که سوال این بود:

" کدام لاستیک پنچر شده بود؟"

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

یاد کتاب فارسی دبستان هم بخیر...

گاو ما ما می كرد
گوسفند بع بع می كرد
سگ واق واق می كرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی
شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود.حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در
آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به
موهای خود ژل می زند
موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند
. دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد .كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.كبری تصمیم داشت حسنك را رها
كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد.پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد.پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود.او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد
***********************
برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود .ریزعلی دید كه
كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه
داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبری و مسافران قطار مردند
***********************
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و كور بود .الان چن�� سالی است كه كوكب خانم همسر
ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم
مهمان ها را سیر كند
****************************
او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون
دنیای ما خیل�� چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

  استراتژیتو عوض کن موفق میشی

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود

روی تابلو خوانده میشد : من کور هستم لطفا کمک کنید

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود .

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد

تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت

و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد .

عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد

که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای

او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،

که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،

من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد .

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد :

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید

بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ....

لبخند بزنید

 |+| نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت   توسط محمد  | 
داغ کن - کلوب دات کام

طنز دانشجویی

دوران قبل از دانشگاه = حسرت
قبول شدن در دانشگاه = صعود
كنكور = گذرگاه كاماندارا
دوران دانشجويي = سالهاي دور از خانه
خوابگاه دانشجويي = آپارتمان شماره 13
بي نصيبان از خوابگاه = اجاره نشين ها
امتحان رياضي = كشتار بيوجرسي
امتحان ميان ترم = زنگ خطر
امتحان پايان ترم = آوار
ليست نمرات دانشجويي = ديدنيها
نمره امتحان = پرنده كوچك خوشبختي
مسئولين دانشگاه = گرگها
استادان = اين گروه خشن
اشپزخانه = خانه عنكبوت
رستوران دانشگاه = پايگاه جهنمي
پاسخ مسئولين = شايد وقتي ديگر
دانشجوي ا خراجي = مردي كه به زانو در امد
دانشجوي فارغ التحصيل = ديوانه از قفس پريد
دانشجوي سال اولي = هالوي خوش شانس
واحد گرفتن = جدال بر سر هيچ
مدرك گرفتن = پرواز بر فراز آشيانه فاخته
پاس كردن واحدها = آرزوهاي بزرگ
مرگ استادها = جلادها هم ميميرند
محوطه چمن دانشگاه =حريم مهرورزي
استاد راهنما = مرد نامرئي
كمك هزينه = بر باد رفته
درخواست دانشجويان = بگذار زندگي كنم
دانشجوي دانشگاه صنعتي = بينوايان
برخورد استادان = زن بابا
اتاق رئيس دانشگاه = كلبه وحشت
شب امتحان = امشب اشكي ميريزم
تقلب در امتحان = راز بقا
يادگيري = قله قاف
دانشجوي معترض = پسر شجاع
دكتر بهداري = گله بان
تربيت بدني1 = راكي1
تربيت بدني2 = راكي2
خاطرات استادها = اعترافات يك خلافكار
انصراف = فرار از كولاك
تصييح ورقه امتحان = انتقام
نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ
شاگرد اول = مرد 6میليون دلاري
آرزوي دانشجويان = زلزله بزرگ
هيئت علمي = سامورا يي ها
رئيس دانشگاه = ديكتاتور بزرگ
رفتن به خوابگاه دختران = عبور از ميدان مين

رئيس اموزش = هزاردستان
معاون اموزش = دزد دريايي
برخورد مسئولين = كميسر متهم ميكند
از دانشگاه تا خوابگاه = از كرخه تا راين

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت   توسط محمد  | 
 
  بالا